زان یار دلنوازم
برای حضرت محسن نامجو ، آن یار دل کش ام
محسن نامجو نمیدانم چطور ، چگونه و چه زمانی برای اولین بار صدایت را شنیدم .
اما به قول عاصی : از گوش آمدی و بر دل نشستی .
در صدایت نمیدانم چیزی است که مرا می کَشد و می برد . از خود جدا می شوم.
به همین دلیل محسن نامجو تو را دل کِش می خوانم هر چند که شاید نیازی به آن
نداشته باشی.
اما من همیشه به یارانم صفتی داده ام پس محسن نامجو تو هم بشو
آن یار ، آن یار دل کِش ، آن یار دل کِش ام.
محسن نامجو وصفت میکنم این چنین
غریب ، غریب ، عجیبی دوست داشتنی
طناز
ایده ها ی نو ظهور و عقده ها
پارادوکس و کامبینیشن
دیوانگی به مقدار کافی
صدا ، چک چک آب
آرامش
دیازپام ده !
محسن نامجو ی عزیز ، چندی قبل دوستی برایم فیلمی را که سامان سالور از تو ساخته
به دست عزیزی سپرد و آن عزیز هم لطف کرد فیلم را برایم آورد .
گفت هی فلانی ، توی این فیلم چیز عجیبی هست که شاید فقط تو بفهمیش.
دماغ ، دماغ ، دماغی
عطری که می پیچد
میانه خیابان پور سینا
رفتم ، رفتم ، رفتم
هی برگشتم ، برگشتم ، برگشتم!
محسن نامجوی عزیز ،
من دیگر سعی نمی کنم چیزهای عجیب و غریبی را که توی زندگیم پیش می آید
برای دیگران شرح دهم ، نه اینکه بترسم از اینکه بقیه مرا با تعجب نگاه کنند
و با افسوس سر تکان دهند که طفلک هنوز جوان هست ، چرا این طور شده ؟!
چون آنها به شرح نمی آیند ، همین .
ازکاریز

