Deprecated: Assigning the return value of new by reference is deprecated in /home/rooznega/public_html/weblog/wp-includes/cache.php on line 99

Deprecated: Assigning the return value of new by reference is deprecated in /home/rooznega/public_html/weblog/wp-includes/query.php on line 21

Deprecated: Assigning the return value of new by reference is deprecated in /home/rooznega/public_html/weblog/wp-includes/theme.php on line 576
عمومی | روزنگار

Archive for the ‘عمومی’ Category

Fire Fox 2

یکشنبه, آبان ۷م, ۱۳۸۵

دریافت رایگان فایرفاکس ۲ ( حجم: ۵/۶ مگابایت) 

حکایت (شماره دو)

جمعه, مرداد ۲۷م, ۱۳۸۵

باز هم از ایمان

مردی برای اصلاح به آرایشگاه رفت در بین کار گفتگوی جالبی بین آنها در مورد خدا صورت گرفت آرایشگر گفت: من باور نمیکنم خدا وجود داشته باشد مشتری پرسید چرا؟ آرایشگر گفت: کافیست به خیابان بروی و ببینی مگر میشود با وجود خدای مهربان اینهمه مریضی و درد و رنج وجود داشته باشد؟

مشتری چیزی نگفت و از مغازه بیرون رفت به محض اینکه از آرایشگاه بیرون آمد مردی را در خیابان دید با موهای ژولیده و کثیف با سرعت به آرایشگاه برگشت و به آرایشگر گفت می دانی به نظر من آرایشگر ها وجود ندارند مرد با تعجب گفت:چرا این حرف را میزنی؟ من اینجاهستم و همین الان موهای تو را مرتب کردم مشتری با اعتراض گفت پس چرا کسانی مثل آن مرد بیرون از آریشگاه وجود دارند ‘آرایشگر ها وجود دارند فقط مردم به ما مراجعه نمیکنند مشتری گفت دقیقا همین است خدا وجود دارد فقط مردم به او مراجعه نمیکنند! برای همین است که اینهمه درد و رنج در دنیا وجود دارد

حکایت (شماره یک)

جمعه, مرداد ۲۷م, ۱۳۸۵

نقل قول از وبلاگ ایمان

دختر کوری تو این دنیای نامرد زندگی میکرد. این دختره یه دوست پسری داشت که عاشقه اون بود. دختره همیشه می گفت اگه من چشمامو داشتم و بینا بودم همیشه با اون می موندم یه روز یکی پیدا شد که به اون دختر چشماشو بده. وقتی که دختره بینا شد دید که دوست پسرش کوره. بهش گفت من دیگه تو رو نمی خوام برو. پسره با ناراحتی رفت و یه لبخند تلخ بهش زد و گفت :مراقب چشمای من باش

Some years ago a blind girl lived on the cowardly world. This girl had a boy friend that he was her lover. The gril every times said “If I’ll had my eyes and I’ll not blind, I’ll stay with you for ever”. One day a man finded and came for present to offer his eyes to the blind girl. When girl that can see and she was not blind, she saw her boy friend is blind. Girl said to her lover, “I don’t want you. go please!”. The boy became annoyancely and went and with a bitter smile said to girl, “Protect my eyes”.

سال نگار

یکشنبه, تیر ۴م, ۱۳۸۵

فکر کنم بهتر باشه اسم اینجا رو عوض کنم بزارم سال نگار!

چهل سال بعد.. فوتبال ایران

شنبه, خرداد ۶م, ۱۳۸۵

(more…)

قالب جدید

پنجشنبه, اردیبهشت ۲۱م, ۱۳۸۵

قالب رو موقتا عوضش کردم

قالب ساده و باحالیه، یحتمل تا مشخص شدن یه قالب درست حسابی برای اینجا، قالب باز هم تغییر میکنه

فعلا

همشهری جوان “۶۶″

پنجشنبه, اردیبهشت ۱۴م, ۱۳۸۵

منشتر شد:

javan66.gif

نوزدهمین نمایشگاه کتاب

پنجشنبه, اردیبهشت ۱۴م, ۱۳۸۵

سایت رسمی نوزدهمین نمایشگاه بین المللی کتاب تهران

نقشه نمایشگاه

زمان : ۱۳ تا ۲۳ اردیبهشت ۸۵

وبلاگنویس فعال!

شنبه, اردیبهشت ۹م, ۱۳۸۵

سری به وبلاگ این وبلاگنویس فعال ( مازیار ناظمی ) بزنید!

امروز

جمعه, اردیبهشت ۸م, ۱۳۸۵

امروز همان دیروز است که نگرانش بودید!